تو سخن می گویی من نمی شنوم


تو سکوت می کنی من فریاد می زنم


با منی با خود نیستم


و بی تو خود را در نمی یابم


دیگر هیچ چیز نمی خواهد ٬ نمی تواند تسکینم بدهد *




حتا وقتی می خندم ، انگار یه غمی گوشه ی دلم آویزونه که زیر چشمی بهم نیگا می کنه


منم زود خودمو جمع و جور می کنم و مث بچه هایی که وقتی کار ِ بد می کنن ، دلشون می


خواد بزرگتره اون لحظه شوخیش بگیره و با هم دوتایی بخندن ، سرمو پایین می ندازم و دعا


می کنم شوخیش بگیره


ولی انگاری نه ! همه چی واقعاً بده ، هیچی شوخی نیست


دوباره دلم می گیره ، با خودم عهد می کنم که ایندفعه از ته دل نخندم


یا وقتی یه دختر کوچولو رو می بینم که شنل صورتی تنش کرده و جوراب توردار پوشیده دلم غنج می ره


دلم می خواد بچه شم دوباره ، فقط واسه یه لحظه


وقتی بچه بودم ، بزرگترین دغدغه م این بود که یه ستاره از آسمون بچینم


حتا اگه نمی تونستم بچینم ، دل نگرونی-ای نداشتم ، همیشه رهای رها


ولی الان یک دنیا تردید ام ، یک دنیا دلهره


همه چی بی قرارم می کنه ، نمی دونم ، قرار بود این حس دیگه سراغم نیاد ، ولی خنده دار بود ، می


دونستم یه روزی میاد


بیشتر از اون چیزی که بشه تصورشو کرد ، فراموشکارم


وقتی بزرگ می شم ، انگار که هیچ وقت بچه نبودم ، با خودم میگم یعنی من می تونستم از این کوچیکتر بوده باشم ؟!


وقتی مریضم و خوب می شم ، انگار هیچ وقت مریض نبودم ، یا نمی تونستم بوده باشم!


به همین خاطر این روزا اینقدر به آدما خیره می شم که وقتی به خودم میام خجالت می کشم


یعنی هیچ وقت مث اونا نبودم؟ همه چیزی برام عجیبه


درست مث اینه که مُردم ، و فراموش کردم زنده بودن چطوریه ! همه چیو فراموش کردم ! همه چی اینجا


عجیب شده ، حتا راه رفتنشون ، حرف زدنشون


. . .




* شعر از شاملوی عزیز