برزخ
هیچ قانونی مرا در بر نمی گیرد
و هیچ قاعده ای تو را دگرگون نمی کند
بیا همدیگر را برداریم و به جهانی ببریم
که بی خیالی من با نگرانی های بزرگ تو کنار بیایند
اینکه دستم را بگیری و از خانه ی پدرم به خانه ی پدرت ببری
چیزی را عوض نمی کند
اینکه مرا از تمام دنیا بگیری و به دنیای خودت بدهی
دنیاهایمان را مشترک نمی کند
بیا همدیگر را بدزدیم
تا آدابِ هم را بیاموزیم
تا واژهنامههایمان
از دو قبیله ی دور بیگانه تر نباشد ...
پ.ن. نمی دونم چرا حوصله نداشتم تمومش کنم ...
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»