و اکنون سیسالگی ...
برای زادروزم آرزو کرده بود که تا نفس میکشم عاشقی کنم
قسمت نبود سوال کنم؛ که این چه سوداییست در دل آدمیزاد
که عاشق بودن را عیش میداند و نه رنج؟
این رنج مدام چه داغیست بر سینه؟
و این قلب بیقرار در سینه، تا کجا تپیدن در این خانهی تنگ را تاب میآورد؟
هرگز به آنچه برای سیسالگی خواهم نوشت، نیاندیشیده بودم.
راستش تا چند روز پیش مدام با خودم چانه میزدم، هی تقویم میآوردم،
تا مگر راه گریزی بیابم که «هنوز بیستونهساله ام». اما دریغ
حتی تا آنجا پیش رفتم که زار زار گریه کنم برای سیسالگیام
اما فایده نداشت
مفری نیافتم ...
کار به آنجا کشید که تا ساعت ۱۸ چهاردهم امرداد
همچنان ایستادگی کردم ...
ناگهان چیزی در درونم به زمین افتاد
انگار از خواب پریده باشم
یا نه، به خوابی عمیق فرو رفته باشم
فرقی نمیکند
نتیجه یکسان بود
ناگهان سیسالگیام را دوست داشتم
روبروی آینه ایستادم
برای نخستین بار به عمق چشمهای خودم خیره شدم
گفتم این تویی
با تمام آنچه با تو زاده شد
با تمام آنچه زیستهای
با تمام آنچه بر تو رفت
و حالا مقابل خودت ایستادهای
با تمام زنانگیات
حالا تمام تجربههای زیستهات در تو نشست کرده
نه حرصی مانده نه ترسی
تنها اگر یک چیز را در تمام این سیسال از دست داده باشی
جز این نیست: زندگی در دم
راستش سه سال آخر منتهی به سیسالگی را
هیچ ندانستم که چگونه گذشت، از ترس سیساله شدن ...
حالا که سیسالهام، آرام گرفتهام، آرامشی آمیخته به بیخیالی خاصی ...
فارغ از دغدغههای بیهودهام حالا
آنقدر که حتا به واژههایم فکر نمیکنم
حالا ای سیسالگی؛
یک روز تو را زیستهام
و میدانم بناست که دوستت بدارم ...
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»