چند وقتی بود دنبال واژه‌ای مناسب برای توصیف‌اش می‌گشتم

و نمی‌یافتم.

آن حالی که کسی در حال زیستن آن چیزی است

که تو پیش‌تر زیسته‌ای.

مثل بوی عطری که به یکباره خاطراتت را

می‌کوبد توی صورتت!

این یکی تجربه‌ای دفعی نیست؛ تجربه‌ایست تدریجی.

گذشته‌ات را مثل قالبی می‌بینی که شخص دیگری توی آن فرو رفته است.

ذره ذره توی تن‌ات رسوب می‌کند؛ و توی ذهن‌ات.

حالا داری «اکنون» و «گذشته» را هم‌زمان زیست می‌کنی.

غم‌انگیز آنکه «اکنون» را تنها با کالبد بی‌روح‌ات،

و «گذشته» را، با تمام جان و روان و ذهن و خیال‌ات زندگی می‌کنی.

غرق می‌شوی توی خاطرات

و غرق می‌شوی

و غرق می‌شوی . . .

و کام‌ات تلخ می‌شود

و ذره ذره ذره گذشته را به‌خاطر می‌آوری

تمامِ آنچه تلاش کرده بودی از یاد ببری

تمام اشتباهاتی که بخاطرش خودت را نبخشیده بودی.

اسم‌اش را «تداعی تجربه» گذاشته‌ام؛

و چه تلخ است وقتی می‌بینی کسی، بسیار بهتر از تو

گذشته‌ات را می‌زید، بی اشتباهاتِ تو!

و چه تلخ‌تر است وقتی کسی، خود را، آنچنان که تو زیسته‌ای، می‌زید

سرشار از تو و اشتباهات تو!

هیچ‌کدام‌اش را دوست نداری،

فقط می‌خواهی نباشد

و نبینی

و ندانی

و هیچ‌گاه به‌خاطر نیاوری.