امروز هجدهم مرداد است. یک چهارشنبه معمولی. چند روز پیش

سی‌وپنج ساله شدم. یک تولد معمولی و یک رفع تکلیف معمولی.

نشسته‌ام به محاسبه خساراتی که در این دهه به بار آورده‌ام.

اگر در بیست‌وپنج سالگی می‌دیدم که ده سال بعد در یک بعدازظهر

معمولی مثل یک آدم خیلی معمولی انتظاراتم از خودم آنقدر زمینی

و معمولی است، بی‌شک ساعت‌ها مبهوت می‌ماندم. باورم

نمی‌شود آنقدر خطر نکرده‌ام که دست‌کم با خودم بگویم ارزش‌اش

را داشت!

راستی مگر آرامش در زمره زیستن به شمار درمی‌آید؟

می‌بینی؟ آدم از معمولی بودن چقدر رنج می‌کشد! می‌دانم لحظه

عزیمت از جهان، همان لحظه خاصِ معروف «گذر عمر از پیش چشم

در چند ثانیه»، آدم فقط لحظاتِ خاص و غیرمعمولی‌اش را به‌خاطر

می‌آورد. پس لابد هراس دارم از اینکه در آن فرصتِ کوتاه، ناچار

شوم برای شمردنِ خطر کردن‌هایم در زندگی، تامل و درنگ کنم!

اگر بپرسندم که چند سال از این سه‌ونیم دهه را زیسته‌ای،

شاید بگویم پنج سال. فقط پنج سال؟ پس باقی‌اش چه؟ مگر

می‌شود این همه شوق و حسرتِ زیستن داشت و آن را چنان که

شایسته است، نزیست؟ مگر میلان کوندرا نمی‌گفت برای زیستن

بدون تمرین به این جهان آمده‌ایم و فرصت جبران هم نخواهیم داشت؟

حالا دیگر کوندار هم در این دنیا نیست تا توی گوش‌ام بزند و بگوید

آهای؟ حواست هست؟ پنداری که هیچ نزیسته‌ای!

می‌خواهم به عادت همیشه که واله‌ی پاییزم، تقویمم را از

مهر تا مهر بگیرم، سالِ شومی بود که با بلوای پاییز آغازید و

با دریغ و حرمانِ تابستان رو به پایان است.

اگر خوش‌بین باشم، سه‌ونیم دهه دیگر را هم در این جهان

خواهم بود، و اگر بخت‌یار باشم، از این میزان پنج سال عایدم

می‌شود. می‌بینی؟ محاسبه خسارات عمر در یک ذهنِ خسته

اینگونه است.

***

این چه زیستن است؟ تاب‌آوری و بقاست! من هنوز هم عاشقم اما،

دیگر عاشقی کردن برایم کافی نیست. اضطراب نبودن‌اش می‌هراساندم

اما، میانِ اضطراب این همه نزیستن‌های مُعلق، گم شده است.

لحظاتِ ناب ساختنی نیستند، قابلِ برنامه‌ریزی هم نیستند.

کافی‌ست هراس برایت بی‌معنا باشد؛ کافی‌ست به قدر کفایت

بی‌دل باشی آنگاه به پیشوازت می‌آیند؛

سینه‌ی صبحدم از چاک چه پروا دارد؟...