من و تو و بهار
تو می دانی من از کدام گل از کدام کوچه سخن می گویم
من رازِ کوچکم را بر گونه های تو کاشتم
تمامِ بهار را از پنجره ی تو چیدم
و در دامن-ام به خانه آوردم
تو می دانی تو می دانی من از کدام خانه سخن می گویم
پ.ن به آفریننده ی بهار در دستهایم ...
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»