باز زادم
چله ی زمستان بود که
مادرم خواب دید
درخت خشکیده ی انار
انجیر داده است
هنوز جنگ تمام نشده بود که تو
برخلاف عادت آن روزهات
مرا از کیسه ی بالایی ها کم کردی
و انداختی - م توی کیسه ی زمینی ها ...
*پ.ن. برای تولدم و تولدش که پیش از من به زمین آمد و صدایم زد تا بیایم و زندگی را تجربه کنم ...
+ نوشته شده در پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»