خلوتِ امن
گوشهای آرام را به اختیارِ خود گرفتهام
خلوتترین پناهگاهِ دنیا شاید
در ساحلِ یک رودخانهی آرام
زیر درختانِ سالخوردهی چنار و زبانگنجشک
و کنارِ امنترین آدمهای جهان . . .
هر سال پیش از آمدنِ پاییز
اولین باران را به انتظار مینشینم
تا یک بارِ دیگر خروشِ رود را دیده باشم
و پیش از هر بهار
هر روز به درختچهی پَر خیره میشوم تا کی گُل دهد
باید بروم
کسی پشت در ایستاده و صدایم میزند
چقدر زمان سریعتر میگذرد وقتی که مسافری
میخواهم عقربه ساعت را محکم نگه دارم
میخواهم آدمهای اینجا را مُجاب کنم که نگذارند بروم
میخواهم بهانهای برای ماندم پیدا کنم
اما تمامِ بهانههایم را پیشتر مصرف کردهام
و آنکسی که پشتِ در ایستاده، طاقتاش رفته است
باید بروم
شاید در یک غروبِ دلگیرِ پاییز
-چند روز پیش از پاییز 1403-
+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»