خیال
هیچ کس در خانه ی تو بیدار نیست
و تو همچنان برای کتاب ها قصه می خوانی ...
دست از خیال بردار
و در آسمان پنجره ات آفتابی شو ...
+ نوشته شده در ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»