انگار تمام معادله های دنیا بهم می ریزد وقتی باران می بارد


مثلاً این کاغذهای بی پناهی که توی دستم گرفته بودم ، حالا باید لباس تنشان کنم !


یا این کفش های بلندی که همینجوری هم به سختی با آنها راه می روم چه برسد


 به قدم گذاشتن با آنها روی زمین خیس!


کاش بیرون بزنم و یکدفعه باران ببارد و غافلگیرم کند ؛ مثلاً بنشینم گوشه ی


 خیابان و با کاغذهام قایق درست کنم و بندازمش به آب ، یا کفشهایم را دربیارم


 و پای برهنه راه بیفتم توی خیابان و بخندم بلند بلند ... نه اینکه درست وقتی در


را نبسته ام شروع کند به نم نم های مزبوهانه ...


تو هم شدی درست عین باران برای من


غافلگیرم نمی کنی اما تمام معادله ها را برهم می زنی !



پ.ن. بازهم مثل خیلی وقت ها هیچ مخاطب خاصی ندارد و هیچ مرجع ضمیری !

عاشق این نوشته هام که بدون دلیل می آیند و می مانند اینجا