سقوطِ مردّد
چند ماه پیش پایم لیز خورد
و از لبهی یک پرتگاه خیلی بلند افتادم
موقع لیز خوردن، بازویم گیر کرد به یک ریسمانِ نازک و پوسیده
آن ریسمان نگذاشت سقوط کنم اما؛
هر روز که بیدار میشوم، در آستانهی سقوط ام
هر روز قبل از بیدار شدن،
یک مرتبه خوابِ سقوطِ خودم را دیدهام
هر روز از تخت که پایین میآیم،
تمامِ تنام خستهی مبارزهی نفسگیر شب قبل است
برای اینکه خودم را بالا بکشم
و هر شب که به رختخواب میروم،
نمیدانم که ریسمان بناست
تا فردا هم دوام بیاورد یا نه؟
این ریسمان بالاخره روزی پاره میشود
و کسی نمیداند
که آن روز قبل از آنکه ریسمان پاره شود
کسی دستم را گرفته است؟ یا نه . . .
+ نوشته شده در سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»