و تو برای ابد رفتهای
خانهات دور نیست؛
جاییست در همین نزدیکی؛
بیکه دری داشته باشد
که برآن بکوبی
تا صاحبخانه را هُشداری
که میهمانی بر آستانه در انتظار است.
گویی صاحب این خانه همیشه به میزبانی نشسته است.
خانهات دور نیست؛
بیکه از شاهراهها و خیابانها و کوچهها گذر کنی
و خانهبهخانه پلاکها را بگردی
کافی است سهشماره را به خاطر بسپاری تا بیابیاش.
خانهات دور نیست؛
خانهات همین نزدیکیهاست؛
خودت اما،
به شمارهی روزها و ماهها و سالهایی که گذشت،
دورتر و دورتر میشوی، به مثابه آهوی گریزپایی که دام دیده باشد ...
به مثابه پلنگی که بر ستیغ کوه
به صید ماه دست افکنده و کمر بسته باشد اما
در مرز بیداری و رویا، جایی که هیچکس نمیداندنش کجاست، ناپدید گردد.
حالا هشت زمستان گذشت از زمستانی که تو مشغول مُردنت بودی؛
بهار زودتر از آنچه میپنداشتیم رسیده بود
و تو بیآنکه فرصت بوییدن گلی را یافته باشی،
زیر خروارها خاک مدفون شدی؛
به مثابه بذر گُلی که زمستان در خاکش نهاده باشند
تا در بهار شکوفه دهد.
و تو از زهدان خاک زاده شدی؛
بیهیچکلامی، بیکه یارای نفس کشیدنات باشد.
و دوباره به خاک بازت گرداندند که تا ابد آبستن تو باشد؛
خندههایت، برگها و فاصلهی شوم میان اسفند و فروردین،
اسفندی که تو را با خود بُرد و فروردینی که آن سال، زادنت را تکرار نکرد.
و هنوز بر روی زمین، کسی در انتظار است تا از میانههای مه بهدر آیی
و با خندههای بیمانندت، بگویی:
«وعلیکم، خواستم بگویم مرگ شوخی بیمعنایی بیش نیست...»
شاید هنوز یادت بیاید پیمان بسته بودیم که هرکداممان زودتر رفت،
از آن جهان بگوید برای آندیگری . . .
و هشت سال است که تو لام تا کام سخن نگفتهای.
معنایش فقط یک چیز است و بس؛
جهانی در انتظار ما نیست و تو برای ابد رفتهای ...
______________
پ.ن. برای پرویز ... که دیگر نیست... که هرگز نخواهد بود
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»