یلدا می شود

 

با تمام ِ ترین هایش

 

و بکر هایش

 

و باز انار در دست ِ من حکایت می کند

 

از شبی که فرو می رود و بازش برنمی آید

 

از نگاه ِ سرد ِ میهمان ها به هندوانه ای که درست وقت ِ خندیدنش ، پیر می شود

 

و از "عبایی شکلاتی" که زیر "چهلچراغ" ، هرسال بیرنگ تر می شود

 

از پوست ِ آجیلی که تنها جای ِ خالی ِ شما را به خاطرم می آورد !

 

و از کفش های جفت نشده ای که شب تا صبح خواهند رقصید!

 

یلدا می شود و تمام ِ ثانیه هایش  قصه می گویند

 

از کسی که میان ِ همه هست و میان ِ هیچ کس نخواهد ماند !

 

باید آبی بریزیم

 

به نام ِ همه ی اشک های مادر

 

. . .

 

یلدا طولانی ست زآنکه پاییز دل به زمستان نمی دهد

 

زمستان ِ شوم

 

و آدم برفی ِ خطرناکی که زیر نگاه ِ معصومش

 

می داند آب می شود و تو را با خود خواهد شست !