یلدا می شود
یلدا می شود
با تمام ِ ترین هایش
و بکر هایش
و باز انار در دست ِ من حکایت می کند
از شبی که فرو می رود و بازش برنمی آید
از نگاه ِ سرد ِ میهمان ها به هندوانه ای که درست وقت ِ خندیدنش ، پیر می شود
و از "عبایی شکلاتی" که زیر "چهلچراغ" ، هرسال بیرنگ تر می شود
از پوست ِ آجیلی که تنها جای ِ خالی ِ شما را به خاطرم می آورد !
و از کفش های جفت نشده ای که شب تا صبح خواهند رقصید!
یلدا می شود و تمام ِ ثانیه هایش قصه می گویند
از کسی که میان ِ همه هست و میان ِ هیچ کس نخواهد ماند !
باید آبی بریزیم
به نام ِ همه ی اشک های مادر
. . .
یلدا طولانی ست زآنکه پاییز دل به زمستان نمی دهد
زمستان ِ شوم
و آدم برفی ِ خطرناکی که زیر نگاه ِ معصومش
می داند آب می شود و تو را با خود خواهد شست !
+ نوشته شده در بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»