می هراسم
از من چه بر جای مانده؟
جز لرزش ِ بی روح پرچمی میان مزارهای بی نام
که به حرمان برای رهگذری دست تکان می دهد ؛
"من زنده ام؟"
"یا این سوسوی نفس های بریده ی یک مرده ی مردد است؟"
از من چه بر جای مانده؟
جر یک تردید ِ تلخ
میان ظن و زن
می هراسم
از وجودی که هرروز در درون من زاده می شود ، پا می گیرد ، نومید می شود و مدفونش می کنم
می هراسم
از گوری که تنم بدان بدل شده است و
روانم را به تمامی در آغوش کشیده است
بی هیچ بیش و کم
می هراسم
از بانویی که می شوم
و از تن و روان و وجود خویش که به بندم کشیده است
از من چه بر جای مانده است؟
+ نوشته شده در نهم دی ۱۳۸۹ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»