از من چه بر جای مانده؟


جز لرزش ِ بی روح پرچمی میان مزارهای بی نام


که به حرمان برای رهگذری دست تکان می دهد ؛


"من زنده ام؟"
 

"یا این سوسوی نفس های بریده ی یک مرده ی مردد است؟"



از من چه بر جای مانده؟


جر یک تردید ِ تلخ


میان ظن و زن
 

می هراسم

 
از وجودی که هرروز در درون من زاده می شود ، پا می گیرد ، نومید می شود و مدفونش می کنم


می هراسم

 
از گوری که تنم بدان بدل شده است و

 
روانم را به تمامی در آغوش کشیده است
 
 
بی هیچ بیش و کم

 
می هراسم

 
از بانویی که می شوم

 
و از تن و روان و وجود خویش که به بندم کشیده است

 
از من چه بر جای مانده است؟