به مانا... بانوی آزادهگی
آنجا همیشه انگشت هایی هست که به دهان فرو روند
و مُدام منتظر باشند که اسناد برده گی و بیوه گی ات را رنگ کنند
حوصله ی دماغ ها ازینکه بوی غذای تازه از پنجره ی آشپزخانه ات
استشمام نمی شود ، سر رفته است
و گوش ها ، گوش های باکره ، صدایِ فرزندِ آزاده گی ات را همیشه نادیده میگیرند
هیچ کس صدایِ مادر شدنت را نشنید
بگریز بانو
کسی تو را جدی نگرفت وقتی که زن شدی
و کسی نمی دانست که چگونه می شود بخواهی -اش ، اما ، بر نتابی-اش
و چه مایه رنج می کشی از بی دغدغه گیِ انسان هایی
که تمامِ عمرشان را به تماشای تو نشسته اند
بگریز بانو
این ضیافت چشم ها و گوش ها ، مجالِ رقصیدنت نمی دهد
+ نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»