آنجا همیشه انگشت هایی هست که به دهان فرو روند

و مُدام منتظر باشند که اسناد برده گی و بیوه گی ات را رنگ کنند

حوصله ی دماغ ها ازینکه بوی غذای تازه از پنجره ی آشپزخانه ات

استشمام نمی شود ، سر رفته است

و گوش ها ، گوش های باکره ، صدایِ فرزندِ آزاده گی ات را همیشه نادیده میگیرند


هیچ کس صدایِ مادر شدنت را نشنید

بگریز بانو

کسی تو را جدی نگرفت وقتی که زن شدی

و کسی نمی دانست که چگونه می شود بخواهی -اش ، اما ، بر نتابی-اش

و چه مایه رنج می کشی از بی دغدغه گیِ انسان هایی

که تمامِ عمرشان را به تماشای تو نشسته اند

بگریز بانو

این ضیافت چشم ها و گوش ها ، مجالِ رقصیدنت نمی دهد