امروز نیامدی
که روی تنم "ها" کنی
تا با انگشتان لُختت ، تمام آدمک های روی تنم را بخندانی!
امروز نیامدی و من ، تمام جانم را خُرد کردم ، زیر پاهام
که بدانی این دیوار آجری
حتا بلد نیست شرمگین شود
عرق کند !
+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»