حس ِ بد ِ این روزها

کتابی رو که همین چند روز پیش دوستم بهم هدیه داده بود باز می کنم
بی هیچ تعللی صفحه ی اولش به چشمم می خوره و جمله ای که دوستم
نوشته:
نمی دونم چرا این کتاب منو یاد این شعر می ندازه ، به هر حال بذار
که اینجا بنویسمش :
هه ! قهوه ! آن خاطره ی تلخ تیره رنگ
ماه هاست برای خرید بسته ی سیگار رفته ای
آه سیگار ! سیگار !
بهانه ی نشکستن سکوت
آیا گناه من اینست؟
آیا هنوز هم؟ ...
"دوست همیشگی تو"
...
سیگارو با اطمینان بر می دارم
آخه دلم نمی خواد سکوتمو بشکنم
تازه یادم می افته من تا حالا سیگار نکشیدم
می زنم زیر گریه ... بازم تداعی ... تداعی ... تداعی
فقط یه خط ِ لب پیدا می کنم که باهاش بنویسم :
همه چیز بد و نحس
حس می کنم زندگی تو گلوم گیر کرده
این روزا نفسم به کررات بند میاد
خودمو می سپارم به خاطره ها
لعنت به این خاطره ها که صبح ها از خواب سگیم بیدارم می کنن و تا
خود شب جلوی چشمام رژه می رن
دلم می خواد از این قرن رخت بر ببندم شاید این آدمای عوضی و این
منظره های تکراری ، حس نوستالوژی مو زنده نکنن
تداعی ِ معانی ... تداعی ... تداعی
تهوع می گیرم اینقدر این خاطره ها تکرار می شن
بدترین روزهای انسان رو پشت سر می ذارم
نمی خوام هیچی بشنوم
نمی خوام هیچی ببینم
حتا خودمو از خودم قایم می کنم
به همه ی دوستام قول داده بودم تو این هفته ببینمشون
فقط بهونه ی بی خود میارم و می پیچونم
با این سر و وضع آشفته ! برام مهم نیست اگه فکر کنن دیوونه شدم
فقط دوست ندارم با دیدن این قیافه ی نزار ِ منو ببینن
دلم می خواد تا می تونم از اینجا دور بشم
برم یه جایی که هیچ چیز و هیچ کس ، هیچ خاطره ی مسخره ای رو
برام تداعی نکنه
دارم صدای شاملو رو می شنوم
و گوینده ی تلویزیونی که می گه : حتماً می دونید سوم مرداد سالروز
مرگ ِ شاعر ِ پرآوازه ی ایرانیه
یه خنده ی تلخ ... هه ... سوم مرداد ... سوم مرداد ... سوم ... سوم
کاش سوم مرداد بود ، آخه واسه منی که شاملو رو می پرستم،
یه روزم یه روزه ! کاش یه روز دیرتر می مرد
بازم صدای شاملو و حدیث ِ بی قراری ِ ماهان
شاملوی من ؛ من امروز از ماهان هم بی قرارترم
موبایلو روشن می کنم که از یه نفر ساعت ِ امتحانو بپرسم
صدای زنگ اس ام اس هراسانم نمی کنه چون دیگه هیچ چی
نمی تونه تکونم بده
کیمیاست ... می گه امتحان ِ شنبه ساعت ِ 9 صبحه
تازه به خودم میام
با خودم فکر می کنم به اینکه هیچ چیزی تو دنیا نیست که بخوام
تجربه ش کنم
اما اینو می دونم که همیشه یه چیزایی و یه کسایی هستن که می تونی
به خاطرشون زنده بمونی و به خاطرت زنده بمونن
من همه ی اون چیزا و اون کسا رو دارم
اما اینقدر می ترسم از اینکه از دستشون بدم که بعضی اوقات به این
نتیجه می رسم که نداشتنشون بهتر بود ... مگه نه؟
دارم دیوونه می شم
چرا باید به این چیزا فکر کنم؟
هرچی مامان رو می بوسم سیر نمی شم
بالاخره این حس تموم می شه
یا یه روزی میام اینارو می خونم و به همه شون می خندم یا می میرم
چون اینجوری نمی تونم ادامه بدم
دارم کم میارم
خط ِ لب هم تموم شد
بازم خاطره ...
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»