زایش ِ مادر
آن روز ، تو هم چنانی که مرا زادی ، زاده شدی
که پا به پا بزرگ کنی ام ، لیک هرگزت قدی برنیافراشتی
از هراس ِ مرگ ِ من
امروز تنهات می گذارم که بزرگ شوی ای مادر ِ سلاله ی انسان
و در آغوش ِ ملک ِ مرگ تانگو می رقصم
تا عظمت ِ مرگ را پیش ِ پایت قربانی کنم
می روم که دوباره زیستن آغاز کنی
که برزخ ِ دلهره ی مرگ ِ من
هرگزا زندگیت نام نگرفته است
تنهات می گذارم ای مادر ِ شه نشینان ِ عشق
که تورا به تو باز گردانم _و به خود نیز _ء
نیک خواهم رفت تا انتظار ِ مرگ ِ من ، قرار از بانوی آفتاب نستاند
"میدونم واسه تولدت مضمون خوبی نبود
بچه ها هیچ وقت از خجالت مامان ها در نمیان
تولدت مبارک مامان جونم"
+ نوشته شده در بیستم مهر ۱۳۸۸ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»