آن روز ، تو هم چنانی که مرا زادی ، زاده شدی


که پا به پا بزرگ کنی ام ، لیک هرگزت قدی برنیافراشتی


از هراس ِ مرگ ِ من


امروز تنهات می گذارم که بزرگ شوی ای مادر ِ سلاله ی انسان


و در آغوش ِ ملک ِ مرگ تانگو می رقصم


تا عظمت ِ مرگ را پیش ِ پایت قربانی کنم


می روم که دوباره زیستن آغاز کنی


که برزخ ِ دلهره ی مرگ ِ من


هرگزا زندگیت نام نگرفته است


تنهات می گذارم ای مادر ِ شه نشینان ِ عشق


که تورا به تو باز گردانم _و به خود نیز _ء


نیک خواهم رفت تا انتظار ِ مرگ ِ من ، قرار از بانوی آفتاب نستاند



"میدونم واسه تولدت مضمون خوبی نبود


بچه ها هیچ وقت از خجالت مامان ها در نمیان


تولدت مبارک مامان جونم"