این مأمن از آن من نیست
ـ چه نمناک است این خانه ـ
تا مرا همیشه بیرون نگاه دارند ، خود را پشت و رو کرده اند این دیوارهای خیس
و این دیوارها بیشتر از آنکه پناه ِ من باشند ، پناه ِ عابرانند !
ـ حریمی معکوس که به تمنای هر رهگذر ، مرز می فروشد و بر اهل-اش می شورد و می شوراند ـ
این مأمن دیگر از آن ِ من نیست !
. . .
سر بر صدر ِ خویش ، اکنون آنم که می توانم فقط به خود پناه برم
وخیم تر از باور ِ این عزلت ، انتظار پایان ِ آنست
و سینه ای که می شنود ، و دلی که می گوید ؛
این بخت ، از آن ِ این زن نیست !
. . .
مرغی که به شادی از بنیاد ِ من برخاست ، هرگز به شگون به زمین ننشست
من هنوز شومم و بهانه ی "تقدیر" دیگر مجابم نمی کند
این روح ، دیگر از آن ِ تن نیست !
+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»