ـ چه نمناک است این خانه ـ

 

تا مرا همیشه بیرون نگاه دارند ، خود را پشت و رو کرده اند این دیوارهای خیس

 

و این دیوارها بیشتر از آنکه پناه  ِ من باشند ، پناه  ِ عابرانند !

 

ـ حریمی معکوس که به تمنای هر رهگذر ، مرز می فروشد و بر اهل-اش می شورد و می شوراند ـ

 

این مأمن دیگر از آن  ِ من نیست !

 

.  .  .

 

سر بر صدر  ِ خویش ، اکنون آنم که می توانم فقط به خود پناه برم

 

وخیم تر از باور  ِ این عزلت ، انتظار  پایان ِ آنست

 

و سینه ای که می شنود ، و دلی که می گوید ؛

 

این بخت ، از آن  ِ این زن نیست !

 

 .  .  .

 

مرغی که به شادی از بنیاد  ِ من برخاست ، هرگز به شگون به زمین ننشست

 

من هنوز شومم و بهانه ی "تقدیر" دیگر مجابم نمی کند

 

این روح ، دیگر از آن ِ تن نیست !