تقدیم به پرویز عزیز ، به پاس تعبیر عظیم و انسانیش از کلمه ی دوستی*
نیفت اتفاق
دستت را به روی شانه های من بگذار و نیفت
نگذار هفت سین ِ سیاه ِ این سفره ، بهاری بی او را به خاطرم آورد
نگذار ماهی های کوچک ِ قرمز ، سیاهپوش ، سرگردان ِ دریای چشمانش شوند
نیفت اتفاق
بگذار شکوفه های گیلاس که سر برآوردند ، آهسته در گوش ِ هم نجوا کنند که : او به دیدارمان خواهد آمد
بگذار پرویز ، لبخندی دیگر به جهان هدیه کند
. . .
بنشین اتفاق
و ببین
چه خصمانه لالایی های یک زن را به مویه بدل کردی
و چه صبور ، از گور ، گهواره ای برتراشیدی-اش
بمان اتفاق و بنگر
- و به تنگ چشمی ِ خویش غِره مشو_
بنگر که چگونه رسم ِ عادت را می شکنم
و تا چشم ِ بد او را نظر نزند ، ریسمانی از چموش ترین فیروز ها و لاجوردهای جهان را بر گرداگر ِ گورش -که
اینک گهواره ی اوست - می آویزم
و تا به سلامت بازگردد از این سفر ، بر گور ِ او آب می ریزم
بنگر که چگونه می ایستم
و می خندم
برای او
مبادا که شوری ِ این اشک ها ، لبخندهای شیرینش را مُردد کند
نه ! من به حیاتی بی او خو نمی کنم
و او را در تمامی ِ این لحظه ها در می یابم
چرا که ما هیچ گاه رسم ِ عادت را رعایت نکرده ایم
اکنون آنم که هیچ چیز نمی هراساندم
چرا که او با مرگ ِ خویش -بزرگترین ِ خسارت ها- مرا از هر گزندی ایمن کرده است
_____________________________________________
پ.ن. این متن برای دوستی عزیز است که هفدهم اسفند درگذشت، برایم باور کردنی نیست که او دیگر سخن
نمی گوید ، هیچ گاه از خاطرم نخواهد رفت و غم نبودنش تا روزی که زنده ام مرا می آزارد
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»