دلم تنگ خاکستری کوچکی ست که...
بین سیاه و سفید ... نه ، به این آسانی نیست ، همه مان خاکستری هستیم
دیگر آن سیاه ِ همیشگی را نمی خواهم
سفیدش هم ارزانی هوری های بهشت
دلم برای خاکستری کوچک خودم تنگ شده
که گاه غمگین می شد و تا خود ِ صبح رو به پنجره و پشت به من می نشست و از لجش پلک هم
نمی زد
دلم لک زده برای سؤال های احمقانه ای که از او می پرسیدم تا به من بخندد
برای "قهرهای شدیدی" که با او می کردم و به قول خودم راه بازگشتی هم نداشت ، که بعد دوتایی
زیر خنده بزنیم و بگیم "باشه ، قهر می مونیم ، ولی حرف می زنیم"...
دلم تنگ شده که از روی شیطنت دستم را توی کیسه ی برنج مغازه ها فرو کنم و بعد به این فکر کنم
که اگر چند تا آدم مسخره ی دیگر مثل من پیدا شوند و همین کار را بکنند، آن نفر اولی که یک کیلو برنج
از این کیسه می خرد چه شوربخت است!
دلم تنگ شده برای لحظه هایی که خاکستری کوچکم را توی مشتم جا می دادم به خیال اینکه همیشه
با من است
دلم تنگ لحظه هایی شده که روی تاب کوچک بچه ها توی پارک می نشستم و با بدجنسی به دختر
کوچولویی نگاه می کردم که می دانستم نگران پاره شدن تاب است
دلم تنگ همه ی نگرانی های کوچکی ست که می دانستمشان
دلم تنگ همه ی دلخوری هایی ست که می دانستم بعد از آن از دلم در می آید ، با یک لبخند
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»