خود را بخاطر نمی آورم

 

تنها تصویر   ِ محوی ست از یک جفت پاشنه ی بلند

 

که بر روزهای خود پا می نهم

 

و جای زخم آن پاشنه ها هنوز

 

بر تن  ِ این زن می جوشد

 

و عطر  ِ ماتیک  ِ آلبالویی تندم

 

هوای امروز  ِ این این زن را ، زننده می کند

 

و سینه بندی که تنم را از عریانی  ِ محض نجات می دهد

 

راه  ِ تنفس  ِ زن را به تمامی مسدود کرده است

 

. . .

 

هرقدر هم که استنشاقم کند

 

و لباس هایم را به تن کند

 

یا با کفش های بلندم راه برود

 

این زن  ِ زخمی  ِ عریان

 

نمی خواهد مرا بخاطر بیاورد

 

. . .

 

اینجا زنی ست که هر روز ، دست ِ مرا رها می کند

 

بی که به تکرارش خو کرده باشم

 

با هر پشت ِ پا زدنش ، غافلگیر می شوم

 

من هنوز زنده ام اما

 

این زن نمی خواهد بخاطرم بیاورد

 

کاش می توانست این تصویر   ِ حتا محو را هم ... من را ... ویران کند

 


 

پ.ن : احتمالاً نقل قولشو کلاً عوض کنم ، چون حس می کنم کژفهمی داره و می تونه درست منظورمو

 برعکس منتقل کنه

اما خب هنوز ویرایش نشده و بعداً بازبینی می کنم

;-)