بخاطرم نمی آورم !
خود را بخاطر نمی آورم
تنها تصویر ِ محوی ست از یک جفت پاشنه ی بلند
که بر روزهای خود پا می نهم
و جای زخم آن پاشنه ها هنوز
بر تن ِ این زن می جوشد
و عطر ِ ماتیک ِ آلبالویی تندم
هوای امروز ِ این این زن را ، زننده می کند
و سینه بندی که تنم را از عریانی ِ محض نجات می دهد
راه ِ تنفس ِ زن را به تمامی مسدود کرده است
. . .
هرقدر هم که استنشاقم کند
و لباس هایم را به تن کند
یا با کفش های بلندم راه برود
این زن ِ زخمی ِ عریان
نمی خواهد مرا بخاطر بیاورد
. . .
اینجا زنی ست که هر روز ، دست ِ مرا رها می کند
بی که به تکرارش خو کرده باشم
با هر پشت ِ پا زدنش ، غافلگیر می شوم
من هنوز زنده ام اما
این زن نمی خواهد بخاطرم بیاورد
کاش می توانست این تصویر ِ حتا محو را هم ... من را ... ویران کند
پ.ن : احتمالاً نقل قولشو کلاً عوض کنم ، چون حس می کنم کژفهمی داره و می تونه درست منظورمو
برعکس منتقل کنه
اما خب هنوز ویرایش نشده و بعداً بازبینی می کنم
;-)
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»