من و تو / کلاه و گل خشک هایم
تمامِ یک روزِ پر دغدغه ات را به من بده
تمام گل هایی را که خشک کرده ام ، زیر پایت می ریزم ...
امروز را با من باش تا کلاه دوست داشتنی ام را روی سرت بگذارم مبادا آفتاب تیز آن دوردورها
تو را بیازارد . دور شو ، برو ، اما دستت را روی کلاهم بگیر ...
+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»