پرویز ...
نقطه سر خط
چه شروع خوبی، وقتی که آدم هیچی نمی تونه بگه ولی یک عالمه حرف داره ... درست یک عالمه حرف
خیلی عجیب بود ! من تقریبا تمام کسایی رو که دوست دارم یه بار تو ذهنم می کُشمشون ! بارها و بارها
مرگ عزیزانم رو با خودم تصویر کردم ، لحظه لحظه شو ! تنها کسی که اصلا به مرگش فکر نکرده بودم
پرویز بود !
نمی دونم شاید به خاطر این بود که اینقدر سرشار از زندگی بود که این موضوع به ذهن آدم نمی رسید
و درست به همین خاطر بود که با مرگش تا این حد شوکه شدم
بعد از مرگ پرویز با یکی از دوستام که وجودش تو زندگیم خیلی برام مهم بود ، ارتباطم قطع شد ، اما
هنوز بهش فکر نکردم ، یعنی اینقدر به پرویز فکر می کنم که دیگه نمی تونم به هیچی فکر کنم ، با دومی
هم دیگه دوست نیستم ، اما باز چیزی نشد ... دارم به این نتیجه می رسم که بی حس شدم کاملا ! هر
اتفاقی که بیفته نمی فهمم ، یا احتمالا ناخودآگاه با مرگ پرویز مقایسه ش می کنم و وقتی می بینم فاجعه
به اون عظمت نیست ، کلا از فکرش بیرون میام ، همه ش منتظرم برگرده ، هی بهش می گم پرویز به خدا
من قشنگ ادب شدم ، دیگه بسه برگرد ، باز به خودم میام می بینم شبیه مجانین حرف می زنم !
وقتی کسی بهم می گه "چند سال پیش عزیزترین دوستم مرد و من هنوز دارم زندگی می کنم و باهاش کنار
اومدم" حالم خیلی بد می شه ، با خودم می گم یعنی منم یه روزی اینارو می گم؟ یعنی این همه قراره زنده
بمونم؟ دلم می گیره
چرا مواظب خودت نبودی پسر؟ لا اقل بیا با هم بشینیم تماشا کنیم ! چه جوری می شه
زنده ت کرد؟ نمیشه فراموشت کرد گل پسر
این وبلاگ انگار نفرین شده ست ... همیشه جای خراب ِ حادثه یادم میاد بیام اینجا و بنویسم
امیدوارم آخرین باری باشه که میام
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»