همیشه دلی برای بدست آوردن که بدست هم آورده نمی شود هست
هنوز هیچی نشده دلم از رفتن دلش_که تازه هنوزم نرفته_گرفته
به چشماش نیگا می کنم و آروم سرشو می ذارم روی دامنم
اما قبلش حسابی دامنمو تمیز می کنم
آخه همیشه دوست داشت قبل ِ رفتن، سرشو رو دامن ِ پاک ِ من بذاره و سیر گریه کنه
یواشکی و طوری که نبینه تو آینه نیگا می کنم
بین من و ... اون و .... آینه ... اقلاً یکیمون داره دروغ می گه
پ.ن. این متن مرجع ضمیری ندارد و به زعم بنده یک حس عامیانه ی زنانه است
+ نوشته شده در یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»