پای دلم که وسط افتاد

 

نمک به کفشش ریختی

 

بی آنکه بدانی من فلسفه ی بی تو زیستن را با هیچ منطقی که نه ، با هیچ مذهبی هم بر نمی تابم

 

خوب می دانم بدون تو ، خنده ای که نتوانی - اش دید ، بی بهانه خنده ایست

 

شعری که نتوانی - اش خواند ، حرفی -ش برای گفتن نیست

 

و گریه ای که نتوانی - اش دید ، مرحمی -ش نخواهد بود

 

من ، بی هیچ  خنده ای و  گریه ای ، بی نوشتن و خواندنت ، دلیلی برای زیستنم نیست!

 

خوب می دانم که پس از تو ، باید دست تمام  ِ روزهای با تو را گرفت و با خود بسوی بستر  ِ مرگ برد

 

من بی تو ، باران  ِ بی خلیج ام ،  که مأمنی  برای باریدنم نیست

 

من بی تو ، خورشید  ِ بی  درختم ، که ملجأیی برای تابیدنم نیست

 

بی تو نه می نویسم

 

نه می تابم

 

نه می گریم

 

نه می بارم

 

بی تو تنها در انتظارم . . . تنها انتظار  ِ پر اطمینانی که می توان داشت ، انتظار حادثه ای که گریز -اش

 

 نیست ، حادثه ای که تو را به قعر  ِ خاطره برده است

 


پ.ن.  برای پرویز . . .  پرویزی که دیگر نیست و نخواهد بود . . .