منتظر حادثه می مانم ...
پای دلم که وسط افتاد
نمک به کفشش ریختی
بی آنکه بدانی من فلسفه ی بی تو زیستن را با هیچ منطقی که نه ، با هیچ مذهبی هم بر نمی تابم
خوب می دانم بدون تو ، خنده ای که نتوانی - اش دید ، بی بهانه خنده ایست
شعری که نتوانی - اش خواند ، حرفی -ش برای گفتن نیست
و گریه ای که نتوانی - اش دید ، مرحمی -ش نخواهد بود
من ، بی هیچ خنده ای و گریه ای ، بی نوشتن و خواندنت ، دلیلی برای زیستنم نیست!
خوب می دانم که پس از تو ، باید دست تمام ِ روزهای با تو را گرفت و با خود بسوی بستر ِ مرگ برد
من بی تو ، باران ِ بی خلیج ام ، که مأمنی برای باریدنم نیست
من بی تو ، خورشید ِ بی درختم ، که ملجأیی برای تابیدنم نیست
بی تو نه می نویسم
نه می تابم
نه می گریم
نه می بارم
بی تو تنها در انتظارم . . . تنها انتظار ِ پر اطمینانی که می توان داشت ، انتظار حادثه ای که گریز -اش
نیست ، حادثه ای که تو را به قعر ِ خاطره برده است
پ.ن. برای پرویز . . . پرویزی که دیگر نیست و نخواهد بود . . .
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»