وقار پس از رفتنت
تو برای همیشه رفته ای
اما
حتا نگاه کردن به ته مانده ی سیگارهایت
یا خوردن شرابی که باهم خریده بودیم-اش
تورا به خاطرم نمی آورد
من تو را از تمامِ لحظه های با تو ، بیرون کشیده ام
حالا وقت آنست که ابرها اخم کنند
گربه های پارک ، هم بازیِ هیچ زوجِ ناخوشبختِ دیگری نشوند
همه چیز رنگِ جدی به خود بگیرد
و من ، در حالی که نشسته ام
با وقار
کیفم را روی نیمه ی خالیِ نیمکت بگذارم
+ نوشته شده در سی ام دی ۱۳۸۹ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»