تو را با او ... برای او ...
وقتی آغوشِ ایمن ات را برای او گشودی
من از میانِ دست هایت افتادم
دستانی که سالیانِ دراز در آن زیسته بودم
. . .
به نامِ همه ی آواره گی های زن
تمامِ بی سرزمینیِ عظیمم را
موطنِ زنانِ این قرن می کنم
و به نامِ امنیتِ آغوشت
تمامِ تو را
برای او
در سرزمینِ کوچکتان
تسلیم می کنم !
+ نوشته شده در چهاردهم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»