جای خالی تو
کودکانه ترین حس دنیاست
وقتی که دلم برای تو تنگ می شود
و کفش های تو را می پوشم
و راه می رم
و فکر می کنم که تو را از سر گرفته ام
تو را می زیم
و با کفشهایت به جای تو نفس می کشم
و با یک جفت کفش
انسانی را زنده می کنم
و هیچ نمی دانم که سالهاست مُرده ای
پ.ن. برای پرویزعزیز که جای خالی اش هرروز بزرگتر می شود ...
+ نوشته شده در بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط پرک
|
درست گرمترین لحظه ی یک سال ِ پر دردسر، شاید مادرم هم کلافه شده بود... من آمدم و به سختی یقین پیدا کردم که «هستم»