شاخه های توت را تکان می دادی


و دامن من به وسعت درخت های جهان قد می کشید


تمام گنجشک های کوچه در دامن من مادر شدند


هرروز از چشم هات ماهی می گرفتم


آنقدر بی هوا به آب زدی


که تمام سنگ ها در دست های من ساحل شدند


حالا آنقدر بزرگ شده ای که به دریاهای دور رفته ای


حالا آنقدر بزرگ شده ام که خطر کردنت آب در دلم تکان نمی دهد


هیچ جغرافیایی مادرم نمی شود


هی خودم را توی کوله پشتی ام می اندازم


بندهای کتانی ام را در سرزمین خودم می بندم


در سرزمین تو باز می کنم


می بندم


باز می کنم


با کیف زنانه و کفش های بلند


نمی شود به جغرافیا پشت کرد ...