تو را با او ... برای او ...

 

وقتی آغوشِ ایمن ات را برای او گشودی

 

من از میانِ دست هایت افتادم

 

دستانی که سالیانِ دراز در آن زیسته بودم

 

. . .

 

به نامِ همه  ی آواره گی های زن

 

تمامِ بی سرزمینیِ عظیمم را

 

موطنِ زنانِ این قرن می کنم

 

 

و به نامِ امنیتِ آغوشت

 

تمامِ تو را

 

برای او

 

 در سرزمینِ کوچکتان

 

تسلیم می کنم !

 

 

پیش از من کسی ...

 

نمی دانم چرا باران های این فصل ، پیش از باریدن خیسم کرده اند

 

و دلم ، خیلی پیش تر از آنکه کلاغ ها به صدا درآیند ، به دلهره نشسته است

 

در برکه ای که بغضِ قایق های هرگز نرسیده را در گلو دارد

 

روی نیلوفرانی که نمی دانم در کدام فصل مرده اند

 

. . . جای پای کسی اینجاست

 

 فکر می کنم کسی پیش از من ، تمامی مرا زیسته است

 

و چیزی باقی نمانده که زندگی اش کنم

 

چقدر شبیه تو می شوم وقتی که می روم

 

برای باور برف ها هم که شده

 

چترم را باز می کنم امسال

 

و برای چیدن انار

 

دستکش هایم را می پوشم

 

خوب می دانم که درختان اینجا

 

میوه خواهند داد

 

و این شروع دوباره ی یک باور است